تبليغاتX
دست های بی سایه
 تصمیم گرفتم دوباره امسال را با بلاگ نویسی شروع کنم. خمودگی یک سال گذشته را اگر بتوانم می خواهم در فضایی دیگر جبران کنم. . . . .

www.MKhandan82.Blogfa.com

 

دوباره دست های بی سایه 

[ لینک ] نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط م.خندان   | 

سال قبل بود که ماه رمضان مطلبی را برای تختی نوشتم ، به رغم تکراری بودنش اما دوباره آن را به عنوان پست جدید می گذارم :

 

نوستالژی تختی

 

وقتی موسیقی امام علی را روی تصویر کُند احمدی نژاد و دست نوازش کشیدنش به سر و روی یتیمان را تلویزیون در غالب یک خبر کلاسه شده و آن هم اولین خبر بعد از افطار نشان می داد، پدر صدای تلویزیون را بست و رفت به دهه ی چهل :

زورخانه ی سید محمد دُختی بودیم. دروازه دولاب . همه مشغول میل گرفتن و ورزش کردن و مرشد هم مشغول خواندن و ضرب گرفتن. رسم زورخانه این است که برای احترام به فرد تازه وارد به همراه ضرب زنگ می زنند و اغلب برای پیشکسوت ها یک یا دو زنگ ، آن شب وقتی درب کوتاه زورخانه باز شد مرشد سه زنگ زد. همه با تعجب درب را نگاه کردند. فردی با قد بلند و کلاه شاپو و پالتو تا پایین زانو یقه ی پالتو را بالا کشیده وارد شد. وقتی سرش را بلند کرد و کلاه را برداشت همه صلوات فرستاند. آقا تختی بود. آمد و با کلی احترام به بالای مجلس رفت. میاندار گود بالا آمد و لنگ با او تعارف کرد. او هم خیلی راحت بی هیچ تکلفی  لنگ ها را گرفت و لخت شد و وارد گود شد. میان داری کرد و ورزش سختی هم داد و دعا هم کرد و بالا آمد و پهلوی ما نشست. نمی دانم خود آقا تختی یا کسی به افتخار او آن شب شام داد. چلوکباب و ماست و تکه ای نان. همه مشغول صحبت کردن و شام خوردن. تختی اما نمی خورد. مرشد و میان دارها یکی یکی می آمدند و تختی را به غذا خوردن دعوت می کردند و همه متعجب از نخوردنش. بعد از اصرارها آقا تختی نان را برداشت و به ماست می زد و می خورد. من که غذایم تمام شده بود رفتم نشستم جلوی تختی گفتم: آقا تختی چرا نمی خوری؟ خب برای شما آوردند؟ همه دارند می خورند؟ تختی بعد از مکثی دوطرفش را نگاه کرد و سرش را جلو آورد و با صدای کلفتش به من گفت: ( پدر آرام اشک می ریخت) چی می گی عباس آقا !؟ چه جوری بخورم؟ منی که الان اینجا نشستم ، می دونم یعنی مطمئنم که تو محل مون دو تا خونه اون ور تر همین نون رو هم ندارن بخورن ، اون وقت تو به من می گی چلوکباب بخور !؟ تختی اون شب غذاشو نه خورد و نه برد . پدر تلویزیون را خاموش کرد. . . . .       

 

[ لینک ] نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:34  توسط م.خندان   | 

مدت ها دوری از اینترنت و بلاگ بازی ها مرسوم ! دل را برای این دنیای پهناور بی روح تنگ کرده بود. از ابتدای امسال نظم نوشته های من به هم ریخت. آن هم بر اثر ابتلا به یک بیماری که همه مان در زندگی بالاخره دچارش می شویم. این اواخر دیگر نوشتن من به یک ماه در میان رسید. تا این که یکی از دوستان از اهواز تماس گرفت و من را دعوت به این بازی کرد. وقتی مطالب دیگران را خواندم خوشم آمد ، حرکت قشنگی بود. من هم می گویم :

 

  1. دوران خدمت بود ، آسایشگاه کوچک ما در اداره بهداشت ارتش دو تخت دوطبقه داشت. من بودم و دو نفر از بچه های تهران و مهدی روستایی از ملایر. شب ها هنگام خواب وقتی چراغ ها را خاموش می کردیم همه در تاریکی صحبت می کردیم و خاطره ای چیزی می گفتیم. وقتی نوبت به مهدی روستایی می رسید هر سه نفرمان با هم صدای خرناس در می آوردیم که یعنی ما خوابیم. او هم ناراحت می شد و می گفت نامردا منم می خوام حرف بزنم ، خاطراتمو بگم. که ماها می خندیدم .
  2. در کودکی خیلی به مرغ و خروس علاقه داشتم. یک خروسی داشتم که این بابا به چادر مشکی حساس بود  و وقتی چادری سر کسی می دید حمله می کرد و وقتی خانمی را با مانتو می دید حرکتی نمی کرد. یک بار وقتی یکی از همسایه ها از کوچه رد می شد خروس را توی کوچه ول کردم که بی ادب رفت و چادر اون بنده خدا رو کشید و . . . .
  3. توی خدمت من مامور شدم از گروه 401 مخابرات نزاجا به ابهد نزاجا(اداره بهداشت و درمان نیروی زمینی ارتش) . بعد از یک هفته از کوچ کردن من از پادگان به اداره ، حفاظت اطلاعات مرکز من را خواست و خیلی سری در اطاقی درب بست تعهدنامه ای را جلوی من گذاشتند و گفتند تو ستون پنجم ما در آن اداره ای . اتفاقات خاص آن جا را باید به ما گزارش بدهی. از خطاهای کوچک سربازان تا خطاهای بزرگ کادری ها . من هم بالاجبار قبول کردم و تا پایان خدمت مامور مخفی بودم . گزارش های کتبی را برایشان پست می کردم. همین کار من باعث شد تا چند سرباز بی مسئولیت کلاش و چند کادری که زیر سبیلی خیلی کارها می کردند جا به جا شوند و حساب کار دستشان بیاید.
  4. اعتراف دیگر این که من بالاخره این منشی آموزشگاه سرایش که برای آقای روشن روان می باشد را می زنم. بد هم می زنم. ببین کی گفتم.
  5. من با اولین عنصر اناثی که وارد زندگی ام شد عشق را تجربه کردم. و هنوز هم درگیر همان پارادوکس که از ابتدای امسال برای من کلید خورد هستم. زبان تلخ من همه را آزرده می کند. تیررس ترین فرد هم برای تیرهای زبان من همین بنده خداست. همین جا برای همه ی آزردگی هایش عذر می خواهم. . . .    

 

 

من کسی نمی شناسم . . . .

[ لینک ] نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:36  توسط م.خندان   | 

در روزهای سرد منتهی به انتخابات شورا در خیابانی که مملو بود از تراکت ها و پوسترهای رنگارنگ و پوچ تبلیغاتی ، سر در گریبان و متفکر به این طرف و آن طرف خیره شده بودم. . .

 به نقطه ی خلوتی که رسیدم به یک باره دختر نوزده یا بیست ساله ای را جلوی خودم دیدم ، تند و تند حرف می زد و سعی وافری داشت که من را متقاعد کند برای رای دادن در شوراها. هر چند که من قصد رای دادن در انتخابات شوراها را داشتم ، اما به روی خود نیاوردم. همچنان کم توجه به او راه می رفتم و او هم رو به روی من به پشت راه می رفت و ریز ریز حرف می زد و عکس ها و لیست ها را نشانم می داد. بعد از چند دقیقه وقتی سردی واکنش من را نسبت کنش خودش دید ایستادم و با نگاهی به مثابه ی عاقل اندر صفیه به او گفتم : هشت سال پیش خودمی  . . . . .     

[ لینک ] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:51  توسط م.خندان   | 

سیگار می کشیدم . عصر یکی از این جمعه های تلخ پاییز. خوابیده روی تخت و رو به سوی تلویزیون و اخبار. مجری عصا قورت داده ، بیننده را - که من باشم - دعوت به دیدن گزارشی کرد. روزانه در ایران یک صد و پنجاه میلیون نخ سیگار دود می شود. وقتی با حساب سر انگشتی با موبایل - البته در همان حالت به روی لمکده - حساب کردم دیدم اگر به فرض قیمت میانگین هر نخ سیگار را سی تومان بگیریم روزانه چهارمیلیارد و پانصد میلیون تومان و ماهیانه یک صد و سی و پنج میلیارد تومان سیگار در این مملکت دود می شود. به فکر رفتم که با این مبلغ چه می شود کرد ! ! ! ؟ سیگارم را تا آخر کشیدم . . . . .
[ لینک ] نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 1:14  توسط م.خندان   | 

وقتی در مورد جریان سازمان مدیریت و برنامه ریزی و تکه پاره شدنش در یک شب و این که چطور یک سازمان با این سابقه و این مدل عملکرد کلاسیک خیلی راحت متلاشی می شود و هیچ خلایی اتفاق نمی افتد بی مقدمه گفت : روزهای انقلاب بود که سر موضوعی با مهدوی کنی حرفم شد ، بهم گفت :  شماها این قانون اساسی و مجلس و انتخابات رو شما گذاشتید رو دست ماها . . . . !  ما این چیزا رو نمی خواستیم که ، آقا می نشست اون بالا برای هر استان یک نماینده معرفی می کرد دیگه . . .

دکتر یزدی بهم گفت دیگه با چه زبونی بگن حکومت اسلامی می خوان ، دارن والی معرفی می کنند ، دارن هر استانی رو ایالتی اداره می کنند که برای هر استان یک والی یا یک نماینده بفرستند.

مثل سرزمین شام یا مصر یا کوفه یا . . . . .

خدا می داند . . . .

[ لینک ] نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 1:38  توسط م.خندان   | 

هوش و ذکاوت دکتر یزدی را در سن هفتاد و چهار سالگی باید ستود. نه این که چون می شناسمش . چون کمتر پیرمردی را دیده ام که به این سن این قدر پویا زندگی کند. صحبت هایش از جهان شگفت انگیز مغز گرفته تا پیچیده ترین مسائل قرآن و مسائل روز سیاسی و اقتصادی و گشت و گذارش در اینترنت و تبحرش در کامپیوتر و اینترنت برایم جالب است. امشب وقتی فردی از انتخابات خبرگان پرسید گفت : از اصل این مجلس اشتباه است. وقتی در جریانی به دور تسلسل برسی چه نتیجه ای می توانی بگیری ؟ در این چرخه ی باطل  رهبری اعضای فقهای شورای نگهبان را انتخاب می کند سپس اعضای شورای نگهبان افراد خبرگان را انتخاب می کنند . چطور می شود افرادی که منصوب غیر مستقیم خود رهبری هستند بر عملکردش نظارت کنند؟ کجای هیچ سیستمی دیده اید که مرئوس به رئیس نظارت کند؟ رهبری ای که این اواخر می گویند منصوب خداوند است چه نظارتی می خواهد ؟ می گویند مردم ناصب رهبری نیستند ناصر آن هستند. یعنی فقط می توانند رهبر را یاری کنند نه این که انتخاب کنند.

حالا سوال این جاست مجلس خبرگانی که همه ی جلسه هایش غیر علنی بوده چه لطفی می تواند برای ملت داشته باشد؟  

[ لینک ] نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:31  توسط م.خندان   | 

پنج شنبه گذشته وقتی بعد از فراقت از کار به سارغ ماشین رفتم که به سمت کلاس بروم با شیشه خرده و جای خالی ظبط ماشین مواجه شدم. . . چون در عرض یک ساعت این کار شده بود و تازه بود به پیشنهادی به پلیس تماس گرفتم . . بعد از ۱۰ دقیقه یک موتور سوار که سرباز بود خیلی آهسته آمد و آرام گفت که ضبطتو بردن ؟ گفتم آره حتی به خودش زحمت نداد که از موترش پیاده بشه . گفت اگه می خوای بیا کلانتری یه شکایت بنویس برو دادسرا و . . .   ولی به جایی نمی رسی . . . حالا خود دانید . . . . گاز داد و رفت . . . . .

 

خیلی جالب بود . . . 

[ لینک ] نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 1:20  توسط م.خندان   | 

ای بلند آواز نغمه ساز این ملک و دیار                                         

همچو باران بهاری در دل و جانم ببار

نغمه ی جادوئیت آرامش و روح و روان                                       

 جان عشاق و نوا، سرو چمان، آرام جان

آن مرکب خوانی ات با آن همه شور و نوا                                     

 آسمان عشق تو ما را برد سوی خدا

تا که بیدادت کند فریاد در گوش دلم                                           

یاد بیدادی نمی ماند دگر در خاطرم

نغمه ی ماهور تو دل را چه شیدا می کند                                      

 زیر و بم در شعر حافظ را هویدا می کند

هر زمان سرمی دهی تصنیف و هم آواز را                                     

بر سر وجد آوری تو صاحبان ساز را

گه صدایت می زند آتش به جان عاشقان                                      

گه به دشت تشنه ی دل می شود آب روان

تا تو درمان می کنی، بر گو، دوا از بهر چیست؟                              

بهر بیماران، شفابخشی چو آوای تو نیست

 

آبرو و فخر موسیقی ایران بوده ای                                              

 بی نیاز از هر ریا، تو اهل ایمان بوده ای

ربّنا گویان مناجاتی که داری با خدا                                             

می بری ما را به سوی عالمی بی انتها

در سکوتِ شب، کویرِ دل چراغان می کنی                                    

 با دَمِ داوودیت ما را تو مهمان می کنی

از همه رنگی جدا بودی تو ای جان جهان                                     

 خود نیالـودی به رنگی، در همه دور و زمان

خسرو خوبان و دستان، چشمه ی نوش ات خوش است                   

 گنبد مینا و آهنگ وفا عاشق کش است

با رباعیات خیام ات چه غوغا می کنی                                          

سست بنیادی دنیا را هویدا می کنی

گاه از چنبر برون جستی ز شعر مولوی                                        

 گه به خلوت در نشستی تو به همراه رهی

با نوای دلکشِ خود یاد طاهر کرده ای                                          

در خیال، آن پیر را الحق که ظاهر کرده ای

انتظار دل سر آمد پر کن این پیمانه را                                          

ناز لیلی را ببین و بازگو افسانه را

راز دل را باید از آوای خوب تو شنید                                          

 صوتِ تو بر جمله شعر شاعران جانی دمید

با فغانت یادِ ایّام بهاران کرده ای                                                

 بار دیگر یاد باد از روزگاران کرده ای

در زمستان شکوه از نامردمی ها آوری                                           

 همره خود قاصدک را نا کجاها می بری

هم نوا با بم بخواندی از جفای روزگار                                        

کار نیک تو بماند در زمانه یادگار

افتخارِ ما به آفاقی و نامت بر زبان                                               

 بی گمان آوای تو پاینده ماند در جهان

ناخدای کشتی موسیقی و سکان به دست                                      

 هوشیار از بیم موج و بیم گردابی که هست

بی تکلف گویمت اسطوره ی ذوق و هنر                                      

 شوق آوازت نخواهم داد بر درّ و گهر

سینه ات آیینه ی پاک همایون پرور است                                    

شاخ شمشادی که پروردی کنون جان پرور است

آرزو دارم بمانی و بماند هر بهار                                                 

 آن همایون نغمه های جاودانت یادگار  

 

فرحناز عطایی 

بهار 1384                  

[ لینک ] نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:18  توسط م.خندان   | 

جایی بر سر در یکی از نهاد های نظامی بر روی پارچه ای کهنه که معلوم بود تکراری و برای سال های گذشته بوده است نوشته شده بود : سالروز آغاز هشت سال دفاع مقدس که هدفی جز حفظ کیان اسلام و قرآن نداشت گرامی باد . . . 

لحظه ای به فکر فرو رفتم .  یعنی میهن و وطن و مردم و تمامیت ارضی و کشور و . . . همه فدای قرآن شد.

آیا خود کسانی که جنگیده بودند هم همین نظرات را دارند.

جایی خواندم در مناظره های مهندس بازرگان با امام در پاریس مطالبی رد و بدل شده بود که من باب همین قضیه بود.

امام ایران را برای اسلام می خواستند که مهندس اسلام را برای ایران می خواست. 

اصولا باید وطنی باشد که در آن اسلامی باشد . . . !  

[ لینک ] نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:39  توسط م.خندان   |