جلسه ی تفسیر قرآن منزل دکتر یزدی به سوره ی توبه رسیده بود. به قسمتی از سوره رسیدیم که موضوع آن صبر و شکیبایی بود . البته صبر به معنای قرآنی اش. یعنی صبر همراه با عمل و هوشیاری نه صبری که بنشینند و سکوت کنند و کاری نکنند. دکتر خاطره ای گفت. گویا یک روز مهندس بازرگان و دکترسحابی به همراه یکی دو نفر دیگر که نامشان خاطرم نیست را بی دلیل دستگیر می کنند و چشم بند می زنند و می اندازنشان داخل ماشینی و آن ها را به بیابانی صحرایی می برند و بعد از کلی توهین و فحش و ناسزا که به این پیرمرد ها می دهند به آن ها می گویند این یک دادگاه صحرایی است و حکم شما اعدام است. وصیتتان را بکنید و حرف های آخرتان را بزنید . آن ها را با همان چشم بند ها به چوب هایی می بندند و می گویند خودتان بگویید که اول چه کسی را بزنیم آن ها هم آرام حرفی نمی زنند و به یک باره صدای شلیک چند تیر را می شنوند . . . . . اما آن ها را نزده بودند دستانشان را باز می کنند و دوباره با همان چشم بندها سوار بر ماشینشان می کنند و آن ها را به گوشه ای از شهر می اندازند و می روند. سال ها بعد گویا افرادی از همان آقایان از فروتنی و تواضع بازرگان و سحابی تعریف می کنند و از آن ها عذرخواهی می کنند. من که لحظه ای خودم را جای آن ها گذاشته بودم و ترس همه ی وجودم را گرفته بود بی مقدمه پرسیدم : دکتر بعد از انقلاب بوده ؟ یک دفعه قدیمی ها به من خندیدند. دکتر هم با لبخند تلخی به من گفت : بله پدر جان بله پسرم بعد از انقلاب بوده . اواخر دهه ی شصت . . . . . .
… و نمايي چه كريه
ز همه قدرت سيم
گره هايي چه زمخت
برِ اين باغچه ي زيبايي
- رسمِ مرسوم بشر
بند در زيبايي
يا كه زيبا در بند –
باغچه يْ ، گل و طراوت پنهان
سبزي و خاك و صداي همه گنجشگك ها
حيف در پشت غل و زنجير است.
***
خارِ آن سيم كثيف
- كه نماينده ي اظلام بود-
بِشِكافد دل و قلبِ همه آن گنجشكان
هَرَسِ آن همه زيبايي ها
مرگ بي شائبه ي آن همه دل شادي ها
همه رفته است به پاي كلمه يْ اقدس تاريخ بشر
« اَلِف» و « زِرِ» و « آ» و « دِ» و « ي»
آه … فرياد و فغان
پادگان 03عجب شير
روزهاي ترانه و اندوه
تيرداد82
موضوع سندیکای اتوبوس رانی خیلی کمتر از آن چیزی که انتظار می رفت بازتاب داشت و این که این بی پناهان حتی یک تریبون برای ابراز درخواست هایشان ندارند و این که هیچ رسانه ای چه اینترنتی ها و چه روزنامه ها اخبار آن ها را منعکس نکردند ( صداوسیما هم که ... ) باعث شد تا روشنفکران مذهبی به فکر حمایت از آن ها بیفتند. در این چند روز در سخنرانی های حسینیه ارشاد و نهضت آزادی اغلب سخنرانان به این مسئله پرداختند. دکتر محسن کدیور یکی از آنان بود که بی استثنا در همه ی سخنرانی هایش در انتهای بحث هایش یاد اتوبوس ران هایی را که بی دلیل به زندان افتاده اند را گرامی داشت. ایشان در ظهر عاشورا در منزل مهندس صباغیان(نهضت آزادی) پس از سخنرانی اش بی مقدمه به سراغ موضوع سندیکای اتوبوس رانی رفت و نامه ی یکی از فرزندان آن ها را قرائت کرد. نامه ای که اشک همه را سرازیر کرد و کدیور گفت که با این کار دین خودم را به امام حسین ادا کرده ام. آن فرزند در آن نامه گفته بود که چند روز پیش دعوای پدر و مادرم را می شنیدم که برای شب عید پولی برای خرید نداشتند. گفت که فردای آن شب معلم از ما انشا خواست: علم بهتر است یا ثروت ! وقتی آن بچه به منزل برگشته نه پدری بوده و نه مادری. هر دو را دستگیر کرده و برده بودند. آن بچه می گفت که من نه علم می خواهم و نه ثروت ، من مامان و بابام را می خواهم.
واقعا چه دلیلی دارد که همسران و اغلب دختران اتوبوس ران های معترض را هم به زندان بیندازند.
در اغلب کشور ها به این طور اعتراض های صنفی پاسخ داده می شود . معنای پاسخ دادن به اعتراض های صنفی در ایران را هم فهمیدیم.
وقتی در برخی جریان ها و به نوعی کارنوال هایی که هر ساله در چنین روزهایی به راه می افتد تامل می کنم و باریک می شوم چیزی جز پوچی البته در لایه ی بیرونی آن نمی بینم. شاید واژه ی پوچی مناسب برای این طور برنامه ها نباشد چون بالاخره یک هدف معینی در این طور مراسم ها وجود دارد شاید آن هدف پوچ باشد. رسم هایی که شاید اگر ریشه ی آن ها را جویا شوی به هیچ می رسی. قصد توهین نیست اما این سال ها گویی عزاداری ها به جشن تبدیل شده است. سلسله جشن های عزاداری امام حسین. بازی ریتم و موسیقی ادواری در دوره ای به خصوص به نام دهه اول محرم. شوی لباس پسران خوش تیپ و خوش هیکل . مراوده های دیداری و نگاهی و نظربازی های حافظ گونه و پرواز ارقام بر از این طرف به آن طرف . . .
اما برادرم نظری متفاوت دارد. او می گوید این مدل مراسم هایی که هرساله برگزار می شود به نوعی سنت است. شاید در اصل آن سنت اشتباه بوده باشد. اما باید آن را پذیرفت چون واقعیتی است که وجود دارد. البته او هم خودش انتقاداتی به مراسم ها و گویش های جدید دارد اما ریشه ی این حتی کارنوال ها را سنت می داند. وقتی هم که فکر می کنم می بینم هیچ گونه نمی شود با سنت مبارزه کرد. آیا اصلا می شود این مدل عزاداری ها را از توده مردم گرفت !؟
وقتی جایی بحثی می شود و بحث به مسائل روز کشیده می شود و صحبت ها رد و بدل می شود و نظرها و ایده ها و عقیده ها را که می شنوم و بررسی می کنم می بینم اغلب جامعه از حتی جزییات آن موضوع که بحث اش در گرفته است آگاه هستند .
برای مثال وقتی با اکثر بازاری ها - که به اشتباه در جامعه ی سیاسی امروز ما تعریف شده اند- در مورد پرونده و جریان انرژی هسته ای ایران صحبت می کنم می بینم همه آگاه هستند و نظراتشان بسیار دقیق و اصولی و حتی راهبردی است. حتی بعضا به ارائه ی آلترناتیو شخصی نیز می پردازند. یعنی مردم توانایی این را دارند که آگاهی کامل را با این همه دریچه های بسته کسب نمایند.
شاید عامه ی مردن توانایی بحث های داغ با کلمات پف دار و قلبمه ی روشنفکری و سیاسی را نداشته باشند اما ماهیت و هدف غایی دو گروه یکی است. یعنی توده همان حرف روشنفکر و تحصیلکرده و افراد سیاسی را می زند.
جالب این جاست که با توجه به این روزهایی که درش قرار داریم در آن دوره مردم رهرو افراد آگاه و به اصطلاح روشنفکر و باسواد جامعه بودند که به جریان انقلاب منجر شد اما امروز گویی راه این دو قشر از هم جداست . روشنفکر یا اصلاح طلب نمی تواند خواسته هایش را توسط القا به توده ی مردم به کرسی بنشاند. دلیل این آیا آگاهی داشتن مردم از چند و چون ماجراهاست یا دوره و زمان عوض شده است . . .
این سکوتشان نشانه ی چیست !؟
وقتی فکر می کنم می بینم همه ما (آدمیان) در راهیم. هیچ گاه گویا به منزل نمی رسیم. هر چقدر هم که بیشتر تلاش می کنیم بیشتر از مقصد دور می شویم. باریک شدن در همین زندگی خودمان خیلی از مسائل را روشن می کند. همه یا درس می خوانیم یا کار می کنیم اما آن لذتی را که باید از زندگی مان نمی بریم. ( به استثنا ها کاری ندارم) یعنی هر چه می گردم یک نفر را که به اصطلاح ! در زندگی اش خوشبخت باشد نمی بینم. طوری که خودش این لفظ را به کار ببرد. یعنی بگوید من یک فرد خوشبخت هستم و به آن ایمان داشته باشد. شاید فردی از منظر دیگران آن هم از نمای بیرونی خوشبخت بنماید اما اذعان خود فرد به این نکته خیلی نادر است. خلاصه که زمان همین طور در حال گذشتن است. زمان همیشه برایم سوال بزرگی بوده است. این که شاید قدرتش از خداوند هم بیشتر باشد. !؟ نمی دانم . فریدون مشیری می گوید :
دور یا نزدیک
راه اش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است
حتی هر چه را آغاز و پایان نیست !
زندگی راهی است از به دنیا آمدن تا مرگ
شاید مرگ هم راهی است .
. . . . .
بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان خوناب جان جاری است
. . . . .
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت
راه باریک و افق تاریک
دور یا نزدیک