تبليغاتX
دست های بی سایه

دست های بی سایه

ارغوان خوشه ی خون . . .

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید.

که زمین هرسال از خون پرستو ها رنگین است

 

ارغوان خوشه ی خون 

آن چه را می بینیم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را برمی گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شبی ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

 

می خواستم بنویسم از هر آن چه که دردش می نامیم . از هر آن چه که نمی دانیم چیست و کجاست. از هر آن چه یک صد سال به اصطلاح مدون و نوشته شده دنبالش بودیم و از هر آن چه که صورت خود را با سیلیِ جوانی و پست مدرنی و کافه نشینی و سیگار و ادعاها و خمودگی های روشنفکری سرخ نگاه می داریم ، اما در درون مان چه آتشی برپاست. چه دردی غوغا می کند . چه زجری می کشیم از نداشته هایی که حسرتش را می خوریم. چقدر سخت در این منجلاب متعفن نامش اجتماع تنفس می کنیم. سانسور، تاوان کدام اضافه گویی ماست. زندان تقاص کدام کار نکرده ی ماست و خفه خان پاسخ کدام فحش نداده ی ماست.

آه ، ای آزادی . . . . . . 

 

تصویر چهره ی گنجی آتشی به جانم افکند . . . . .

 

 

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود

بر سر من عید چون آوار می آید فرود

 

 

. . . .  اما . . . . . با همه ی این حرف ها سال نو را باید تبریک گفت . . . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:49  توسط م.خندان   | 

رسمی نمانده . . .

یادی نداریم که رسوم را انجام داده باشیم. نسل من. همه اش نکن و نرو و نمی شود و بشین و بیا بوده است.

یا از جانب حاکم خانواده ای و یا حاکمی که آن موقع ها نمی دانیم که بود و امروز می دانیم ! 

.... و یا این که اصلا در تاریخ گم شده است. آن هم تاریخ معاصر پویا و ناراضی و یک جا نشین.

نوروز را با سخن های حکومتی آغاز می کردیم و امروز نیز. تولد اشوزرتشت هم این وسط گم شد. میانِ های و هو های مذهبی آمیخته با رسم های پوچ. عید را همه ملال آور می دانیم و می نامیم. رسوم کهنه را هم که باید در ویژه نامه ها خواند. سیزدهم هم که فقط شد پارک و کاهو سکنجبین. نه شادی و نه خوشی و همه شد دورهم نشستن های تکراری و نمی دانم اسمش چه ! مهرگان و سده هم که ول معطل. شاید آن ها قابلیت ماندن نداشتند. رسم ها را می گویم. مقابله ها را کتمان نمی کنم اما خوب دیگر . . . .

چهارشنبه سوری مان هم که شده صداهای غریبه و خشمناک. نه آتشی و نه قاشقی.

نه این که در گذشته بوده است و امروز نیست.

نسل من که کودکی اش اواسط و اواخر دهه ی شصت بود به خود چهارشنبه سوری واقعی ندیده . آن قدر نگذاشتند تا آزادش کردند.

چه فرهنگی بود که نگذاشت!؟

آن قدر به هم ریخته بودند که وزیر اطلاعات خاتمی می شود وثیقه ی آزادی های مردم در چهارشنبه سوری که رهبری هم خرده اش بگیرد.

در همان سال ها. سال هایی که نسل من چهارشنبه سوری را در کنار بیمارستان سینا گذراند و اضافه ی  هفت سین را سعیدحجاریان گذاشت. . .

من نه چهارشنبه سوری می شناسم و نه نوروز و نه هیچ چیز دیگر. نام های این هاست که مانده است. ما هم مجبوریم به آن ها تن بدهیم  . . .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 20:6  توسط م.خندان   | 

هنوز در سفرم

از شعرهای سهراب بدم می آمد. از سادگی و  روانی و صیقلی بودن شعرهایش نفرت نداشتم، اما رابطه ای برقرار نمی شد * از این که مثلا نگران آن درویشی بود که پای آن رود بلند نشسته بود و می خواست آب بخورد پس به این دلیل ما نباید آب را گل کنیم که او بخورد و مریض شود و بمیرد، آن وقت این همه مردم به خاطر اهداف سیاسی حاکمان کشته می شوند و سهراب می گوید قطار سیاست خالی می رود و اصلا هم به سیاست کاری نداشت. * بیشتر شعرهای سهراب را دست دختران احساساتی و پسران عاشق می دیدم و می بینم.

تا این که روز تولدم شد و محمدرضا کیهانی به من کتابی هدیه داد.  دست نوشته های منتشر نشده ی سهراب به کوشش پریدخت سپهری .  هنوز در سفرم . نامش بود. شروع عالی کتاب در روزنوشته های خلوت سالهای جوانی سهراب و نامه هایش به اطرافیان و دوستان که در سفر به نیویورک و لندن و توکیو آن ها را نوشته بود.

تا حدود هفتاد هشتاد درصد دید من را به سهراب عوض کرد . شخصیتی پخته و متعهد به هنر که روزنوشته هایش کمی از مقاله هایی من باب هنر ندارد.

نمونه اش :

درخت را که بلد شدیم حرف از یادمان رفت . خرد چند قدم بالاتر از لال شدن است. وقتی با تو حرف می زنم دلم می خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه های خوب قاطی کنم . این جور وقت ها من از خود زندگی پهن ترم. این جور وقت ها من ناهار را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم. معمولا روی پله های جمعه می نشینم و 4/3 قناری را می شنوم. من برای زندگی خودم را اندازه گرفته ام . یک پنجره و نیم طول خوشی های من است . . . . .

گاه یک خال در نقاشی بیشتر اثر دارد تا نقش یک انسان. . . .

تعاریفی هم از فرهنگ امریکایی دارد که قابل توجه است که آن را ترجیح می دهد به فرهنگ هرکجای دیگر :

من این فرهنگ را نمی شناسم اما این جا کمال نیست و چون کمال نیست چه خوب می توان آموخت. در این جا کار نپخته خودش را رایگان در اختیار تو می گذارد. 

 

اکنون شعر سهراب را بهتر می فهمم . چون می شناسمش. اما اصلا به شعر های سپیدش علاقه ای ندارم البته به شعرهای سپید هیچ شاعری . شعر سپید اعتباری برای ندارد.

 

 

  • استاد تمبکم سیامک بنایی هم همین را می گفت که شعر سهراب برای مردم است.  شعرخوان حرفه ای را سیراب نمی کند.
  •  اتفاقا شریعتی می گوید : اگر در صحنه نیستی هر که خواهی باش چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی و اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش چه به طواف کعبه چه به گرد کاخ سبز معاویه . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 23:57  توسط م.خندان   | 

میلی برای نوشتن نیست . . . .

درست است . منظم نمی نویسم . اصلا هم منظم نمی نویسم. شاید دیگر رمقی نمانده باشد. شاید هم حوصله ای که این روزها تحلیل رفته است. و شاید هم خستگی پایان سال باشد. هر چه هست بی مطلبی نیست . آن قدر موضوعات مختلف برای نوشتن در این جامعه به ذهن ما متبادر می شود که از این حیث شاید وبلاگ نویس ها کم نیاورند.

اما دوبار کتک اینترنتی خوردن - یا هک شدن- حس نوشتن و البته منظم نوشتن ها را از من گرفته است. هر چند که من کم نیاوردم و دوباره و سه باره وبلاگی را با همان  نام و شکل و شمایل درست کردم اما خوب دیگر  . . . .

نمی دانم از طرفی هم اوضاع این روزها طوری است که حال نوشتن را از ما گرفته است. البته بیشترش بر می گردد به فیلمی که از واقعه ی  قطار نیشابور دیدم . اتفاق مهیبی که در کوران انتخابات مجلس هفتم به واقع گم شد. شدت فجایع به قدری بود بی اختیار ذهن مرا به سمت فروطبعی و پستی حاکمان برد . دست ها و پاها بریده شده و سرها و بدن های متلاشی شده که در اطراف قطار افتاده بود . . . نمی دانم . . . حالم را از هر چه انتخابات و دمکراسی و سیاست و . . .به هم زد و تا چند وقتی به هم ریخته بودم. چیزی نمی شود گفت. آن فیلم را باید ببینید  تا بتوانید احساس من را بفهمید.

از جانب دیگر هم از کف دادن زمان برای مطالعه های کلاسیک و نوشتن های قلمی - نه تایپی - عامل دیگری هست برای ننوشتن .

در هر صورت میلی برای نوشتن نیست. تا ببینیم چه می شود . . .  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 19:47  توسط م.خندان   | 

جسارت آخوندی

 

آخوند در جامعه ی ما پس از انقلاب بسیار بسیار بد و زشت تعبیر و تعریف شد. البته دلیل اصلی آن کارها و حرف هایی بود که این قشر در میان مردم انجام می دادند و می زدند . به لجن کشیده شدن این اصطلاح در جامعه ی بعد از انقلاب تا حدی شد که به عنوان فحش از آن استفاده شد و می شود. در حالی که آخوندها از با جسارت ترین و کم ترس ترین و البته تاثیرگذارترین افراد در ایران بوده اند. چه قبل از اسلام و چه بعد از اسلام. اصولا ذات آخوند همین است. باید همین باشد. اثرات روحانیونی مثل آیت الله نایینی و بهبهانی و بروجردی در عصر مشروطه و آیت الله طالقانی در دهه های چهل و چهل و پنجاه و آیت الله خمینی در اوایل انقلاب و خود انقلاب گواه این مدعاست. منکر واقعیت هم نمی شود شد . تاثیرات این نوع افراد در دوره های مختلف و مهم تاریخی بر هیچ کس پوشیده نیست.

دکتر محسن کدیور از آن دسته روحانیونی است که به معنای واقعی آخوند است. جسور و به اصطلاح عایانه پر رو . سخنرانی های مختلف ایشان در مناسبت های مختلف در این چند سال اخیر بعد از آزادی شان از زندان طوری بوده که همیشه شلوغ ترین مجلس ها برای ایشان بوده است. سخنرانی شب شهادت امام علی را در حسینیه ارشاد فراموش نمی کنم که با جرات تمام نامه همسر اکبر گنجی را که نام و کارهای چند تن از شکنجه گران فعلی اطلاعات را فاش کرده بود خواند و خطاب به ماموران مخفی وزارت اطلاعات که گفت می داند در مجلس حضور دارند هشداری را در حضور هزاران نفر به آقای خامنه ای داد.

همچنین جسارتی را هم ایشان در سخنرانی ظهر عاشورای سال قبل در مجلس نهضت آزادی به خرج داد و زیارت عاشورا را با همه ی فراوانی اش در جامعه به زیر سوال برد و برگرداند و گفت که با تشکیک بر این زیارت نامه قسمت لعنت ها و نفرین های این زیارت نامه اصلا سندیت ندارد. همچنین امسال هم این کار را با دعای عرفه کرد.

شب گذشته در حسینیه ارشاد مراسمی را برای پاسداشت حریم پیامبر اسلام برگزار شده بود. سخنرانان مختلفی آمدند اما سوگل آن ها از قبل معلوم بود که کدیور بود. تسلط و اشراف کاملش بر موضوعی که در مورد آن حرف می زند باعث اشتیاق شنونده می شود. او نیز مانند آیت الله سیستانی اهانت روزنامه نگاران اروپایی را نتیجه ی کارهایی دانست که مسلمان ها و مخصوصا مسلمانان ایرانی انجام داده اند. در قسمت بعدی دردنامه ای را برای خود حضرت محمد خواند که گفت چون در ایران دادخواهی نداریم این دردنامه یا عریضه را به خود پیامبر می بریم. از وضعیتی گفت که به نام مردم چه کارها که نمی کنند، از قم گفت که حتی اجازه عزاداری هم به افراد خاص نمی دهند. از وضعیت مساجد گفت که حتی گروهی انسان ِ ایرانی ِ مسلمان ِ شیعه ِ اثنی عشری اما دگر اندیش نمی توانند مراسمشان را در مسجد برگزار کنند. از طالقانی می گفت که اگر در زمان پهلوی به زندان برده می شد اما دوباره به مسجد هدایت برمی گشت و بر ضد حکومت سخنرانی می کرد که به برکت این انقلاب این حق هم از مخالفین یا دگراندیشان گرفته شد. کدیور عصبانی بود. از این موضوع می گفت که در این مملکت کسی که ولایت فقیه را قبول ندارد، کسی که شخص ولی فقیه را قبول ندارد نمی تواند مسلمان باشد. جسارت او در همین مسئله باعث پرخاش عده ای هم شد . در پایان سخنرانی در حالی که غروب بود برای برگزاری نماز به طرف مسجد حسینیه ارشاد رفت که درب این مسجد را هم به روی ایشان باز نکردند . مسلمانی  خیلی سخت شده است. آخوند بودن هم همین طور. . . .     

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 15:47  توسط م.خندان   |