وقتی به فصل دوست داشتن کویر می رسم تازه می فهمم که چقدر عشق سخت است . و چه عظمتی دارد این کلمه که در زمین نمی گنجد و عشق زمینی همان است که شریعتی می گوید :
عشق جوششی کور است و پیوندی از سر نابینایی
عشق از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه آب بخورد بی ارزش است.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و روزها بر آن اثر می گذارد.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود. و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند.
عشق جوششی یک جانبه است .
عشق . . . .
پس عشق چیست!؟
چه پارادوکس بزرگی است این مفهوم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 3:7  توسط م.خندان
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ...
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
و در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد.
شاید به تعبیر سهراب دچار بودن توجیه خوبی برای شش ماه دوری بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط م.خندان
|