سال قبل بود که ماه رمضان مطلبی را برای تختی نوشتم ، به رغم تکراری بودنش اما دوباره آن را به عنوان پست جدید می گذارم :
نوستالژی تختی
وقتی موسیقی امام علی را روی تصویر کُند احمدی نژاد و دست نوازش کشیدنش به سر و روی یتیمان را تلویزیون در غالب یک خبر کلاسه شده و آن هم اولین خبر بعد از افطار نشان می داد، پدر صدای تلویزیون را بست و رفت به دهه ی چهل :
زورخانه ی سید محمد دُختی بودیم. دروازه دولاب . همه مشغول میل گرفتن و ورزش کردن و مرشد هم مشغول خواندن و ضرب گرفتن. رسم زورخانه این است که برای احترام به فرد تازه وارد به همراه ضرب زنگ می زنند و اغلب برای پیشکسوت ها یک یا دو زنگ ، آن شب وقتی درب کوتاه زورخانه باز شد مرشد سه زنگ زد. همه با تعجب درب را نگاه کردند. فردی با قد بلند و کلاه شاپو و پالتو تا پایین زانو یقه ی پالتو را بالا کشیده وارد شد. وقتی سرش را بلند کرد و کلاه را برداشت همه صلوات فرستاند. آقا تختی بود. آمد و با کلی احترام به بالای مجلس رفت. میاندار گود بالا آمد و لنگ با او تعارف کرد. او هم خیلی راحت بی هیچ تکلفی لنگ ها را گرفت و لخت شد و وارد گود شد. میان داری کرد و ورزش سختی هم داد و دعا هم کرد و بالا آمد و پهلوی ما نشست. نمی دانم خود آقا تختی یا کسی به افتخار او آن شب شام داد. چلوکباب و ماست و تکه ای نان. همه مشغول صحبت کردن و شام خوردن. تختی اما نمی خورد. مرشد و میان دارها یکی یکی می آمدند و تختی را به غذا خوردن دعوت می کردند و همه متعجب از نخوردنش. بعد از اصرارها آقا تختی نان را برداشت و به ماست می زد و می خورد. من که غذایم تمام شده بود رفتم نشستم جلوی تختی گفتم: آقا تختی چرا نمی خوری؟ خب برای شما آوردند؟ همه دارند می خورند؟ تختی بعد از مکثی دوطرفش را نگاه کرد و سرش را جلو آورد و با صدای کلفتش به من گفت: ( پدر آرام اشک می ریخت) چی می گی عباس آقا !؟ چه جوری بخورم؟ منی که الان اینجا نشستم ، می دونم یعنی مطمئنم که تو محل مون دو تا خونه اون ور تر همین نون رو هم ندارن بخورن ، اون وقت تو به من می گی چلوکباب بخور !؟ تختی اون شب غذاشو نه خورد و نه برد . پدر تلویزیون را خاموش کرد. . . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 12:34  توسط م.خندان
|
مدت ها دوری از اینترنت و بلاگ بازی ها مرسوم ! دل را برای این دنیای پهناور بی روح تنگ کرده بود. از ابتدای امسال نظم نوشته های من به هم ریخت. آن هم بر اثر ابتلا به یک بیماری که همه مان در زندگی بالاخره دچارش می شویم. این اواخر دیگر نوشتن من به یک ماه در میان رسید. تا این که یکی از دوستان از اهواز تماس گرفت و من را دعوت به این بازی کرد. وقتی مطالب دیگران را خواندم خوشم آمد ، حرکت قشنگی بود. من هم می گویم :
- دوران خدمت بود ، آسایشگاه کوچک ما در اداره بهداشت ارتش دو تخت دوطبقه داشت. من بودم و دو نفر از بچه های تهران و مهدی روستایی از ملایر. شب ها هنگام خواب وقتی چراغ ها را خاموش می کردیم همه در تاریکی صحبت می کردیم و خاطره ای چیزی می گفتیم. وقتی نوبت به مهدی روستایی می رسید هر سه نفرمان با هم صدای خرناس در می آوردیم که یعنی ما خوابیم. او هم ناراحت می شد و می گفت نامردا منم می خوام حرف بزنم ، خاطراتمو بگم. که ماها می خندیدم .
- در کودکی خیلی به مرغ و خروس علاقه داشتم. یک خروسی داشتم که این بابا به چادر مشکی حساس بود و وقتی چادری سر کسی می دید حمله می کرد و وقتی خانمی را با مانتو می دید حرکتی نمی کرد. یک بار وقتی یکی از همسایه ها از کوچه رد می شد خروس را توی کوچه ول کردم که بی ادب رفت و چادر اون بنده خدا رو کشید و . . . .
- توی خدمت من مامور شدم از گروه 401 مخابرات نزاجا به ابهد نزاجا(اداره بهداشت و درمان نیروی زمینی ارتش) . بعد از یک هفته از کوچ کردن من از پادگان به اداره ، حفاظت اطلاعات مرکز من را خواست و خیلی سری در اطاقی درب بست تعهدنامه ای را جلوی من گذاشتند و گفتند تو ستون پنجم ما در آن اداره ای . اتفاقات خاص آن جا را باید به ما گزارش بدهی. از خطاهای کوچک سربازان تا خطاهای بزرگ کادری ها . من هم بالاجبار قبول کردم و تا پایان خدمت مامور مخفی بودم . گزارش های کتبی را برایشان پست می کردم. همین کار من باعث شد تا چند سرباز بی مسئولیت کلاش و چند کادری که زیر سبیلی خیلی کارها می کردند جا به جا شوند و حساب کار دستشان بیاید.
- اعتراف دیگر این که من بالاخره این منشی آموزشگاه سرایش که برای آقای روشن روان می باشد را می زنم. بد هم می زنم. ببین کی گفتم.
- من با اولین عنصر اناثی که وارد زندگی ام شد عشق را تجربه کردم. و هنوز هم درگیر همان پارادوکس که از ابتدای امسال برای من کلید خورد هستم. زبان تلخ من همه را آزرده می کند. تیررس ترین فرد هم برای تیرهای زبان من همین بنده خداست. همین جا برای همه ی آزردگی هایش عذر می خواهم. . . .
من کسی نمی شناسم . . . .
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:36  توسط م.خندان
|