بازی شب یلدا- هر چند دیر
مدت ها دوری از اینترنت و بلاگ بازی ها مرسوم ! دل را برای این دنیای پهناور بی روح تنگ کرده بود. از ابتدای امسال نظم نوشته های من به هم ریخت. آن هم بر اثر ابتلا به یک بیماری که همه مان در زندگی بالاخره دچارش می شویم. این اواخر دیگر نوشتن من به یک ماه در میان رسید. تا این که یکی از دوستان از اهواز تماس گرفت و من را دعوت به این بازی کرد. وقتی مطالب دیگران را خواندم خوشم آمد ، حرکت قشنگی بود. من هم می گویم :
- دوران خدمت بود ، آسایشگاه کوچک ما در اداره بهداشت ارتش دو تخت دوطبقه داشت. من بودم و دو نفر از بچه های تهران و مهدی روستایی از ملایر. شب ها هنگام خواب وقتی چراغ ها را خاموش می کردیم همه در تاریکی صحبت می کردیم و خاطره ای چیزی می گفتیم. وقتی نوبت به مهدی روستایی می رسید هر سه نفرمان با هم صدای خرناس در می آوردیم که یعنی ما خوابیم. او هم ناراحت می شد و می گفت نامردا منم می خوام حرف بزنم ، خاطراتمو بگم. که ماها می خندیدم .
- در کودکی خیلی به مرغ و خروس علاقه داشتم. یک خروسی داشتم که این بابا به چادر مشکی حساس بود و وقتی چادری سر کسی می دید حمله می کرد و وقتی خانمی را با مانتو می دید حرکتی نمی کرد. یک بار وقتی یکی از همسایه ها از کوچه رد می شد خروس را توی کوچه ول کردم که بی ادب رفت و چادر اون بنده خدا رو کشید و . . . .
- توی خدمت من مامور شدم از گروه 401 مخابرات نزاجا به ابهد نزاجا(اداره بهداشت و درمان نیروی زمینی ارتش) . بعد از یک هفته از کوچ کردن من از پادگان به اداره ، حفاظت اطلاعات مرکز من را خواست و خیلی سری در اطاقی درب بست تعهدنامه ای را جلوی من گذاشتند و گفتند تو ستون پنجم ما در آن اداره ای . اتفاقات خاص آن جا را باید به ما گزارش بدهی. از خطاهای کوچک سربازان تا خطاهای بزرگ کادری ها . من هم بالاجبار قبول کردم و تا پایان خدمت مامور مخفی بودم . گزارش های کتبی را برایشان پست می کردم. همین کار من باعث شد تا چند سرباز بی مسئولیت کلاش و چند کادری که زیر سبیلی خیلی کارها می کردند جا به جا شوند و حساب کار دستشان بیاید.
- اعتراف دیگر این که من بالاخره این منشی آموزشگاه سرایش که برای آقای روشن روان می باشد را می زنم. بد هم می زنم. ببین کی گفتم.
- من با اولین عنصر اناثی که وارد زندگی ام شد عشق را تجربه کردم. و هنوز هم درگیر همان پارادوکس که از ابتدای امسال برای من کلید خورد هستم. زبان تلخ من همه را آزرده می کند. تیررس ترین فرد هم برای تیرهای زبان من همین بنده خداست. همین جا برای همه ی آزردگی هایش عذر می خواهم. . . .
من کسی نمی شناسم . . . .
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:36  توسط م.خندان
|
